زلف بر باد مده تا ندهی بر بادممی مخور با همه کس تا نخورم خون جگرزلف را حلقه مکن تا نکنی دربندمیار بیگانه مشو تا نبری از خویشمرخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلمشمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما راشهره شهر مشو تا ننهم سر در کوهرحم کن بر من مسکین و به فریادم رسحافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادمسر مکش تا نکشد سر به فلک فریادمطره را تاب مده تا ندهی بر بادمغم اغیار مخور تا نکنی ناشادمقد برافراز که از سرو کنی آزادمیاد هر قوم مکن تا نروی از یادمشور شیرین منما تا نکنی فرهادمتا به خاک در آصف نرسد فریادممن از آن روز که دربند توام آزادم
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۲/۱۶ ساعت ۱۲:۱۹ ب.ظ توسط میثم
|