منو حالا نوازش کن —- که اين فرصت نره از دست
شايد اين اخرين باره —- که اين احساسه زيبا هست
منو حالا نوازش کن —- همين حالا که تب کردم
اگه لمسم کني شايد —- به دنياي تو برگردم
هنورم ميشه عاشق بود —- تو باشي کاره سختي نيست
بدون مزر با من باش —- اگرچه ديگه وقتي نيست
نبينم اين دمه رفتن —- تو چشمات غصه ميشينه
همه اشکاتو ميبوسم —-ميدونم قسمتم اینه

میدنم اینه

میثم

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

خداحافظ .   .      .

زشهرت عزم سفر دارم
زكويت قصد گذر دارم
نفهميدي مهربان دلم
ندانستي چشم تردارم
دگر رفتم من زشهر شما
نديدم يك ذره مهر و وفا
تو بودي اميد زندگيم
تورا مي سپارم به دست خدا
خداحافظ اي تمام اميدم
زبام عشقت بنگر كه پريدم
تو قدر من را ندانستي
توباش وعمري پشيماني
به پاي تو گريه ها كردم
نديدي غصه و دردم
مرا بار طعنه ها كردي
به اشك سرخ و رخ زردم
زدستت قلب من آزرده
رخم زرد و چهره افسرده
بريدم دل از تو و دل خود
دلي كه تاب مرا برده
خداحافظ اي تمام اميدم
زبام عشقت بنگر كه پريدم
توقدر من را نمي داني
تو باش عمري پشيماني

میثم

خیلی خوب می شد خاطرات از ذهن آدمها پاک می شد زود

آهای با توام .....      

میثم

خواهي شناخت

نازنين شعرايم مرا خواهی شناخت اما شايد می دير
کمی به اندازه ی سالهای عمرت
به اندزه آبهاي دنيا
به اندازه روح خودت

 

 

يك سلام
تنها يك سلامت براي كشاندنم به جنون كافي ست
مرا ببخش كه آنچنان كه خواستي نبودم
مرا ببخش كه در دستانم صداقت عطر ياس موج نمي زد
مرا ببخش كه در صدايم زمزمه ي دلنشين باران نبود
مرا ببخش كه بر لبهايم غنچه لبخند پژمرده بود
مرا ببخش ، مرا ببخش ، مرا ببخش

مرا به نواي دلنشينت كه هنوز هم در گوشم طنين انداز است ببخش
مرا به صفاي نگاه گرمت ببخش


مرا به سخاوت قلب مهربانت ببخش
مرا به زيبايي روح پر شكوهت ببخش
مرا ببخش اگر قدم هاي توان آن را نداشتند كه پا به پايت بيايند
مرا ببخش اگر دستانم لياقت جاي گرفتن در صدف دستانت را نداشتند
مرا ببخش اگر چشمانم لياقت نگاه كردن به چهره ي زيبايت را نداشتند
مرا به درياي خوبيهايت ببخش
مرا به سكوت نازنينت بخش
(( اي يگانه ترين يار ))

 

ماه

 

(( تو اگر در نپش باغ خدا را ديدي
همت کن و بگو:
ماهي حوضشان بي آب است ))
و بگو :
ماهي کوچک او
بر لب جوي پر از خالي آب
جان مي دهد
و تنها اميدش باران است

اما صد افسوس که خورشيد باز هم خود خواه شده بگو که ماه ماهي کوچک و نازنينش را فريب داده و ماهي کوچک دچار ماه بزرگ گشته و هر شب بر آستان آسمان تيره سر تسليم فرود مي آورد و چشمان پاک و معصومش را بر حرير شب مي دوزد و ماه را مي ستايد

 و اکنون ماهي کوچک گمشده ي مرداب عشق است او اميد داشت که ماه راه بي نشان اقيانوس را به او بنمايد اما ماه او را فريب داده بود و ماهي کوچک را به مرداب کشانده بود و خودش پشت نقاب سياه ابرهاي بي تفاوتي پنهان شد و خورشيد خود خواه را بر جاي خود نشاند آري ماه رفت و ماهي کوچک بر لب مرداب تباهي جان داد .

آره با توام با خود خودت

 میثم 

ستارگان سوگند مي خورند مرا ديده اند !!

 به هنگامي که بر جنازه ي خويش مي گريستم و بر شاخساران آسمان که مي خشکيد .

چرا که ريشه هايش در قلب من بود و من مرداري بيش نبودم که دور از خويشتن با خشمي به رنگ عشق حسرت بر دور دست بلند تيزه نگران جان اندوهگين خويش بود ...

عذابم میده






حالا که امید بودن تودر کنارم داره میمیره

منمو گریه ممتد نصف شبو دوباره دلم میگیره

حالا که نیستیو بغض گلومو گرفته. چه جوری بشکنمش....

بیاو ببین دقیقه های که نیستی اونقده دلگیره که داره از غصه میمیره

عذابم میده این جای خالی

. زجرم میده این خاطراتو

. فکرم بی تو داغون خسته اس

کاش بره از یادم  اون صداتو

.................................................................

منمو این جای خالی که بی تو هیچ وقت پر نمیشه

منمو این عکس کهنه که از گریم دلخور نمیشه

منمو این حالو روزی که بی تو تعریفی نداره

منم و این جسم تو خالی که بی تو هی کم میاره

عذابم میده این جای خالی

. زجرم میده این خاطراتو

. فکرم بی تو داغون خسته اس

کاش بره از یادم  اون صداتو

.............................................................

تا خوابت و می بینم می گم شاید وقتش رسیده…

بی خوابی می شینه توی چشمام مهلت نمی ده

               نه     ،

 دوباره نیستی تو شعرام حرفی واسه گفتن ندارم

دوباره نیستی و بغض گلوم و می گیره باز کم میارم

عذابم میده این جای خالی

. زجرم میده این خاطراتو

. فکرم بی تو داغون خسته اس

کاش بره از یادم  اون صداتو

........عذابم میده

میثم

سلام

         جواب : این حقیقت داره

دلیل اینکه آرومم امید لمسه دستاته/همین لبخند پنهانی کنار لحن گیراته

دلیل اینکه تنهایی همین دستای تنهامه/همین دنیای تاریکم همین تردید چشمامه

شبیه حس پژمردن دچار شک بی رنگی/من آرومم تو تنهایی حقیقت داره دل تنگی

هنوزم می شه عاشق شد هنوزم حال من خوبه/ببین دنیا پر از رنگه هنوزم عشق محبوبه

تو دل گیری نمی دونی چه رویایی به من دادی/اگه فکر می کنی سردم برو رد شو تو آزادی

نمی دونی چقدر سخته تو پشت نبض دیداری/ نمی دونم تو این روزا چه احساسی به من داری

نه اینکه سرد مغرورم نه اینکه دور از احساسم/بذار دست دلم رو شه بذار رویا رو بشناسم

تموم شهر خوابیدن من از عشق تو بیدارم/یه روز می فهمی از چشمام چه احساسی به تو دارم   

 

به چشمام زل نزن !! جونه مادرت

سل

خدائیش...............

خدائیش اینطوری بودحال وروزم

                   خدائیش حقمه اگه بسوزم....

منواز دست حرفات خسته کردی

                   خدائیش بد منووابسته کردی...

آخه تو مشکلت رو میدونستی

                 خدائیش تومیخواستی میتونستی...

جواب مهربو نیمو ندادی نگو نه قدرمو نمیدو نستی

جوونیمو  ازم راحت ربودی

                    خدائیش اونکه میگفتی نبودی...

انصافا تو رفاقت کم گذاشتی

                   من عاشق رواصلا دوست نداشتی...

دل تنهام که رسما بود با تو

                    خدائیش مشکل ازمن بود یا تو....

حالاکه رفتی واز من جدایی سوالم اینه حقم بود خدایی

خدائیش حقمه تو اوج دردم

                         بیشم باشی و دنبالت بگردم.....

بهم عاشق شدن رو یاد دادی

                         چقدر زود منو دست آب دادی....

خدائیش ساده بودم می دونستم

                          زیادی تو رو سرتر می دونستم...

منو از دست حرفات خسته کردی.خدائیش...................

 

جواب سوالم و کی می خوای بدی ؟؟؟ اصلا میدی !!؟؟