لوتر کینگ و سند جهنم

در قرون وسطی کشیشان، بهشت را به مردم می فروختند و مردمان نادان هم با پرداخت پول، قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:

- قیمت جهنم چقدره؟
کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم.

کشیش بدون هیچ فکری گفت: 3 سکه

مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.

کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد:

- ای مردم! من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم راه نمی دهم.

اسم ان مرد، کشیش مارتین لوتر بود

 

خرابم نكن ... عذابم  نده ......

چرا اين همه سرد شدي ؟ چي شده ؟!

 

يه حرفي بزن ! نگاه كن به من

دارم خسته مي شم ! جوابم بده !

 

نذار كم بشم – نذار گم بشم !

يا حرف و حديث هاي مردم بشم !

 

با احساس موندن به من جون بده

نجاتم از اين حال ويرون بده !!!

 

نذار دق كنم ، خسته شم – بشكنم

ببين چشمم عاشق ِ اين منم !!!

 

نگو دير و دور ِ – نگو بي مني

داري با سكوتت منو مي شكني !

 

چه كار كردم اين جوري دل سنگ شدي ؟!

تو روياي عشقم چه بي رنگ شدي !!!

 

چي شد بي من از لحظه ها رد شدي ؟!

چي شد خوب من – اينقدر بد شدي !؟

 

نذار آرزوهام هدر شه همين ........

منم دل دارم ، مي شكنه – پس ببين !!!

 

نذار پاي دوست داشتن هام خم بشه

نذار حس مون بيش از اين كم بشه !

 

از اون صبر ِ ما مونده يك تار ِ مو

به جز حرف ِ رفتن يه چيزي بگو ....

 

به چشمام نگاه كن پر از خواهشه

همه خواهشم از تو آرامشه !!!