زلف بر باد مده تا ندهی بر بادممی مخور با همه کس تا نخورم خون جگرزلف را حلقه مکن تا نکنی دربندمیار بیگانه مشو تا نبری از خویشمرخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلمشمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما راشهره شهر مشو تا ننهم سر در کوهرحم کن بر من مسکین و به فریادم رسحافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادمسر مکش تا نکشد سر به فلک فریادمطره را تاب مده تا ندهی بر بادمغم اغیار مخور تا نکنی ناشادمقد برافراز که از سرو کنی آزادمیاد هر قوم مکن تا نروی از یادمشور شیرین منما تا نکنی فرهادمتا به خاک در آصف نرسد فریادممن از آن روز که دربند توام آزادم
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۲/۱۶ ساعت ۱۲:۱۹ ب.ظ توسط میثم
|
بیا عزیزم بیا یک تکه هیزم دیگر در آتش بینداز کمى گوشت و لوبیا بار کن بعد برو سراغ اتومبیل و چرخ هایش را عوض کن بعد جوراب هایم را بشور بعد لباس هایم را رفو کن بعد بیا کنارم بنشین ! و پیپ ام را پر کن اما نه! اول پیژامه ام را بیاور بعد یک قورى چاى دیگر دم کن همه اینکارها را که کردى حالا به من بگو: دردت چیه که مى خواى طلاق بگیرى؟ من با بچه خواهرت بازى نکردم؟ هر شب او را ماشین سوارى نبردم؟ به تو اجازه ندادم ماشینم را بشویى؟ به تو نگفتم که دارى چاق مى شوى؟ چرا نمى فهمى ؟ که همه اینها از نظر یک مرد یعنى عشق؟ حالا بیا و کنارم بنشین اما نه! لطفاً قبل از آن لباس هایم را اتو کن پیژامه ام را بیاور غذایم را بپز بعد یک قورى دیگر چاى دم کن و بعد به من بگو: دردت چیه که مى خواى طلاق بگیرى؟ لعنت بر هرچه فمینیست!
__._,_.___
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۲/۰۸ ساعت ۱۲:۲۱ ب.ظ توسط میثم
|