حافظ شیرازی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را



"
    دعا می کنم به درگاه خداوند توانا، تو انسان ها را به يک صورت آفريدی، به فرمان تو همه مردم از يک خانواده ايم، ما در حضور تو و زير سايه تو ايستاده ايم ، همه ما در پناه رحمت توئيم و همه گوش به فرمان تقدير توئيم.
   
    دعا می کنم به درگاه خداوند خالق، تو به همه عشق می ورزی، تو ما را با رحمت خود آشنا کردی، تو به ما توانايی عطا کردی و تو ما را قادر به شناور بودن در دريای رحمتت کردی.
   
    دعا می کنم به درگاه خداوندی که رحمتش را جهت اتحاد ملت ها مقرر فرموده تا همه مذاهب با هم يک صدا باشند، دست در دست يکديگر نهاده يکی شوند تا به يکديگر کمک کنند و ديگران را از خود بدانند و مانند خواهر و برادر از يک خانواده باشيم و دنيا را مانند يک کشور و يک خانه بدانيم و وجود ديگران را يک رحمت بدانيم.
   
    به درگاه باری تعالی دعا می کنم تا همه انسان ها را متحد کند، دعا می کنم که ما بنيان گذاران صلح و صفا باشيم و قلبهايمان يکی باشد ، خداوند بخشنده و مهربان ، از تو می خواهم که قلبم را با بوی خوش عشق خودت پر کنی ، از تو می خواهم چشم دلم را باز کنی تا نورت را شاهد باشم ، از تو می خواهم که گوشم را باز کنی تا صدای دلنواز تو را بشنوم و باز از تو می خواهم که راه درست را در تقديرمان قرار دهی.
   
    تو توانای توانامندترينی که هرگز خستگی و تمامی نداری، تو بخشاينده و بخشنده ضعف ها و کوتاهی های بشری.
   
    از تو تمنا می کنم که دعايم را بشنو
    "
   
    لونگ مينح دانگ
    

ازدواج، يعني همين!


 

 شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟
 
استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟
 
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
 
استاد پرسيد: چه آوردي؟

 
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم.
 
استاد گفت : عشق يعني همين
!
 
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

 
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
 
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت
.
 
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم
.
 
استاد باز گفت: ازدواج يعني همين!!