سلام....
این آخرین نوشته ی سال ۸۵ به حساب میاد.نمی دونم چی باید بگم....طبق عادت دیرینه از غمها و شادی هایی که توی سال گذشته داشتم حرف بزنم؟...خاطرات سال ۸۵ مرور کنم؟....از قشنگی بهار بگم و خوشحال باشم از اومدن دوباره اش و بعد مثل بچه ی آدم سال نو رو بهتون تبریک بگم و برم؟!! نه سال ۸۵ سال خوبی نبود....پس ورق زدن صفحات تقویمش فقط خاطرات تلخی رو که هر شب مثل کابوس مرور می کنم به یادم میاره.! از اومدن بهار هم خوشحال نیستم.راستش رو بخواین ناراحت هم نیستم.....اصلا هیچ احساس خاصی نسبت بهش ندارم...فقط شلوغی خیابونا و بانک ها توی این روزای آخر کلی اعصابم رو خرد کرد.دلم میخواست مثل روزای خوب بچگی شوق و ذوق خریدن لباس نو داشتم...یا حتی مثل پارسال فکرم درگیر این بود که به عنوان عیدی چی براش بخرم؟ اما این روزا فکر کردن درباره هر چیزی که ربطی به عید داره حالم رو به هم میزنه.دید و باز دید های اجباری و پر از تعارف و دروغ که طبق رسم و رسوم باید انجام بشه....قربون صدقه ی همدیگه رفتن و توی دل به هم فحش دادن...امسال حتی دستم به خونه تکونی نرفت...سعی کردم اما نشد...نذارید به حساب تنبلی..دل و دماغش نیست...یادش به خیر پارسال این موقع ها همش به فکر آینده بودم...و امسال حتی دلم نمیخواد طلوع خورشید فردا رو ببینم...بگذریم....زیاد چرت گفتم......!
اومده بودم ازتون تشکر کنم واسه ی روزایی که اومدین و سر زدین و نظراتتون رو نوشتین... توی روزا و شبایی که من بودم یه سیاهی مطلق و فراگیر نوشتن توی این وبلاگ و خوندن نظراتتون باعث میش یادم نره که زنده ام....ازتون ممنونم.
خواستم گلایه کنم....از خیلیا...از دوستایی که توی چشمام نگاه کردن و بهم دروغ گفتن....از اونایی که رسم پاک راز داری رو زیر پا گذاشتن....اما باز هم سکوت می کنم...بهترین جواب واسشون همین سکوت لعنتیه...!
و یه خواهش کوچولو...........برام دعا کنین....برام دعا کنی....همین.
خداحافظ/وحشی
پ.ن۱/خسته ام از آرزوها......
پ.ن.۲/دیدم حیف آخرین پست سال شعر نداشته باشه اومدم شعر بنویسم....
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را
بر سفره ی خود بنشانمت بنشین غمی نیست
حوای من بر من مگیر این خودستایی را که بی شک
تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه!فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست
شاید به زخم من که می چوشم ز چشم شهر آن را
در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و شاید هزاران شاید دیگر اگر چه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
پ.ن.۳/کاش می شد بخوابم و سیزده روز دیگه از خواب بیدار بشم....!