شعر از ح.منزوی

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد

عشق بزرگم آه..چه آسان حرام شد

می شد بدانم اینکه خط سرنوشت من

از دفتر کدام شب بسته وام شد؟

اول دلم فراق تو را سرسری گرفت

وان زخم کوچک دلم آخر جزام شد!

گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت

دیگر تمام شد گل سرخم....تمام شد

شعر من از قبیله خون است خون من

فواره از دلم زد و آمد کلام شد

ما خون تازه در رگ عشقیم و عشق را

شعر من و شکوه تو رمزالدوام شد

بعد از تو باز عاشقی و باز....آه..نه!

این داستان به نام تو اینجا تمام شد../.

سلام....

این روزا به جای حرف زدن گریه می کنم...به جای خندیدن گریه می کنم...به جای....نه نمی شد به جای نوشتن واستون گریه کنم...این بار به جای گریه کردن واستون شعر نوشتم....(افسوس که دست روزگار....نذاشت بمونیم برقرار).

شاید چند روزی اینجاها نباشم...به یه دوست گفتم که خسته ام.....خیلی خسته ام...واسه زنده بودن و زندگی کردن زیادی خسته شدم...میخوام استراحت کنم اما نمی شه....این حریف دغل داره مدام می جنگه و پرچم سفید من رو نمی بینه...هی می گم تسلیمم اما اون از این بازی لذت می بره...


پی نوشت ۱.اشتباه نکنیین...من دارم با روزگار می جنگم....

پ.ن۲.این جنگ یه جنگ تحمیلیه....من از اول با پرچم سفید پا به دنیا گذاشتم.

پ.ن.۳.میشه از این بازی خارج شد....یه راه وجود داره....راهی که باهاش روزگار رو قال میذاری و از بازی در میری...!شاید....

پ.ن.۴.خوبه که این سه نقطه اختراع شد...!

                                                                                                            وحشی خسته

سلام

به همه باهالای دنیا  به همه اونائی که

عاشقن و دوست دارند عاشق بمونند

اگه یکی دنیا تون باشه و تمام هستی تون

و بهتون بگه نه  چیکار می کنین ؟؟؟؟؟