خداحافظ . . .
زشهرت عزم سفر دارم
زكويت قصد گذر دارم
نفهميدي مهربان دلم
ندانستي چشم تردارم
دگر رفتم من زشهر شما
نديدم يك ذره مهر و وفا
تو بودي اميد زندگيم
تورا مي سپارم به دست خدا
خداحافظ اي تمام اميدم
زبام عشقت بنگر كه پريدم
تو قدر من را ندانستي
توباش وعمري پشيماني
به پاي تو گريه ها كردم
نديدي غصه و دردم
مرا بار طعنه ها كردي
به اشك سرخ و رخ زردم
زدستت قلب من آزرده
رخم زرد و چهره افسرده
بريدم دل از تو و دل خود
دلي كه تاب مرا برده
خداحافظ اي تمام اميدم
زبام عشقت بنگر كه پريدم
توقدر من را نمي داني
تو باش عمري پشيماني
میثم
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۷/۲۰ ساعت ۴:۳۲ ب.ظ توسط میثم
|