تبليغاتX
خراج ملک ری پرداخت میکردم به زلفانت
بازماندگان نا آرام
 لحظه ي ديدار نزديك است

لحظه ي ديدار نزديك است

باز من ديوانه ام، مستم

باز مي لرزد، دلم، دستم

باز گويي در جهان ديگري هستم

هاي! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ

هاي، نپريشي صفاي زلفكم را، دست

و آبرويم را نريزي، دل

اي نخورده مست

لحظه ي ديدار نزديك است

|+| نوشته شده توسط میثم در 90/04/27  |
 می‌دونم وقتی که بارون
یه ساله رفتی و اسمت هنوز مونده تو این گوشی

می‌دونم قهوه‌تو مثل قدیما تلخ می‌نوشی

 

می‌دونم شب‌ها توی تختت کتابِ شعر می‌خونی

کناره پنجره شادی با یه سیگار پنهونی

 

هنوزم وقتی می‌خندی رو گونه‌ت چال می‌افته

هنوزم چشم به راهِ یه سواره زیبای خفته

 

هنوزم عینهو فیلما، یه عشق آتشین می‌خوای

هنوزم روحِ  هـامـونو، تو جسم جیمزدین می‌خوای

 

می‌دونم وقتی که بارون

تو شب می‌باره بیداری

بازم قمیشی گوش می‌دی

هنوز بارونو دوست داری

 

یه ساله رفتی و عطرت هنوز مونده‌ توی شالم

بازم ردت رو می‌گیرن همه تو فنجون فالم

 

تو وقتی شعر می‌خونی منو یادت میاد اصلن

تو یادت موندن اون روزا که دیگه برنمی‌گردن

 

همون روزا که از فیلم و شراب و شعر پر بودن

یه کاناپه، دو تا گیلاس، تو و دیوونه‌گیِ من

 

بدون حالا بدون ‌تو یکی دلتنگه این گوشه

هنوزم قهوه‌شو تنها به عشقت تلخ می‌نوشه

 

می‌دونم وقتی که بارون

تو شب می‌باره بیداری

بازم قمیشی گوش می‌دی

هنوز بارونو دوست داری

|+| نوشته شده توسط میثم در 90/04/01  |
 
لوتر کینگ و سند جهنم

در قرون وسطی کشیشان، بهشت را به مردم می فروختند و مردمان نادان هم با پرداخت پول، قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:

- قیمت جهنم چقدره؟
کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم.

کشیش بدون هیچ فکری گفت: 3 سکه

مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.

کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد:

- ای مردم! من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم راه نمی دهم.

اسم ان مرد، کشیش مارتین لوتر بود

 

|+| نوشته شده توسط میثم در 90/03/31  |
 
 
بالا